پوشيده چه گويم..همينم که هستم
     
 

 

شام آخر ( shadow )

 
دوشنبه ٦ آبان ،۱۳۸٧

سلام...

 

چی بگم از کجا بگم؟

دردمو با کیا بگم؟

بهتره که دم نزنم..حرفی از عشقم نزنم..

از عشقی که...

 

راستش تو این نوشته آخرم می خواستم از خودم بنویسم..یعنی درستش اینه از

عشقم..

این زیباترین داستان من بود..نوشته ای که فوق العاده بود چون از ته قلبو دلم بود..

اما ولش کن..نمی خوام ازش بگم..چون گفتنی نبودونیست..

دیگه یاد گرفتم از کسی توقعی نداشته باشم..حتی توقع یه تلفن برا روز تولدم..

بذارم این عشق بین منو خدا بمونه..آره تموم حرفام..موهامو واون دکتره..و خیلی چیزای دیگه که گفتنی نبود با اینکه خیلیا شنیدنو دیدن جز....

آره یه روز میفهمه که قلب منو نبض اون با هم میزنه..

هرچند به قول اون ، من که کاری براش نکردم..(اما کاش فرصت بودنو ازم  نمی گرفت..)

اما.. این لیاقتم نبود..

مهمم نیست که من شکستم..

مهمم نیست آوازه این عشق به کجاها رفت..

و مهمم نیست که من عاشق می مونم..

مهمم نیست با همه پاکی وبزرگی عشقم  من تنهام با خودم..

و اون تصویر از چشماش روی دیوار اتاقم..

...

هه..چقدر قصه ام خنده داره..نه؟ مثل اون دفعه که گفتی مثل یه جوکه..و ندونستی به همه زیباییهای خدا توهین کردی..

 

((هنوزم زمستون به یادت بهاره..تو قلبم کسی جز تو جایی نداره..

سکوتتم بجز تو  صدایی نداره...))

 

(( میون شهر پخش گشته حرفمون دهن دهن..

که شهر اینچنین نگاه می کنه به تو، به من..

ببین به سوگواریه خودم نشسته ام..

ببین که جامه سیاه کرده ام به تن..

هنوز پا به پای صخره ها سقوط می کنه امیدای سبزو با شکوه مرد کوه کن...

سقوط می کنه به قعر چاه مرگ یه کفن..

اگر چه در نگاهمون هنوز فصل سومه..

بیا به خاطر خدا بهار رو صدا بزن...))

 

عاطی نقاشی رو ازم گرفت..تو بهم برگردوندی..

اما بدون ، بدون تو برام پایان کلمه هاست تو این وبلاگ...

بدون که از عشقم دست نمی کشم..حتی با خشک شدن مردابم..

 

((( خدایا..هیم..منو کشوندی کشوندی آوردی اینجا که بفهمونی موندگارترین و با وفاترین تویی؟..آخر این عشق به تو ختم شد و من خوشحالم که عشق تورو دارم ..

حتی بی اون..

خدایا تو بهم گفتی که عشق با عشق بازی متفاوته..عشق بدون اراده وبی خبر میاد..دست خود آدم نیست..اما عشق بازی دست خود آدمه..و من از اونچه دست ساز آدمه بدم میاد..)))

 

(خداحافظ..منتظر پست بعدی نباشین..)

..

(و خواهشن پیام نذارین..نمی دونم چطور گذاشتن پیام رو بردارم از اینجا..هه..)

 
  لینک دائم


 

روز پاییزی من

 
دوشنبه ۸ مهر ،۱۳۸٧

سلام...

قرار بود امروز (روز تولدم) آخرین وبمو بنویسم..اما

نشد..میمونه برا چند روز دیگه..

 

..

بهر حال..روز قشنگی بود امروز برام..

متفاوت از هر سال که هیچ کس یادش نمیموندو همیشه تنها بودم..

..

خوشحالم وخدارو شکر میگم که منو بوجود آوردواز روحش بهم

دمید وفرصت بودن رو بهم داد..

همیشه تو سایه مهربونیاش بودمو بهم کمک کرد ومنو دوست داشتودستمو گرفت ، با همه بدیهام واز یاد بردناش..

خدایی که بهم عشق ومهربونی رو آموخت..

استعدادهای بزرگی رو تو من قرار داد ونعمتهاشو کامل کرد..

و هیچ وقت تنهام نذاشت..آره تنهام نذاشت..

و خانواده و دوستان خوبی تو زندگیم بهم داد..

و امروز هم یه هدیه بزرگ بهم داد..

..

((آره خوب من..دوست دارمو به خاطر همه خوبیات ومهربونیات شکرت میگم..))

 
  لینک دائم


 

خواهر خودم

 
سه‌شنبه ٢ مهر ،۱۳۸٧

کوچه منتظر بود..آسمون تاریک..شبی سیاه تر از همیشه..

کودک نصرانی هنوز جلوی در وایستاده بود..

انتظار شیرینی همراه با نگرانی تو چشماش موج می زد..

خبری از فرشته ها هم نبود..

...

چرا نیومد؟

تا مثل همیشه تن خاکیشو فرش زیر پاش کنه..

تا صدای قدمهاش سکوت مرگ آور شب رو بشکنه..

نوید اومدنشو باز به اون بچه های یتیم وبی کس بده..

تا بازم اونا خوشحال وخندون بشن..

فرشته ها جلو پاش نور بریزن..

تا باز تن خاک آلودش گل بارون کنن..

تا باز بوی اون نون وخرمای همیشگی ونابش به مشامش برسه..

اما..پس کو..کو رفیق نیمه های شب اون..

چرا نیومد؟

...

سفیدی صبح شده بود..

خبری دهان به دهان همه کوچه های خاکی اون شهر نا مرد پیچید..

دیشب اون با شتاب تر از همیشه راه مسجد رو رفته بود..

شتابی که باز همه بچه های یتیم شهر رو تنها میذاشت..

شتابی که مردترین مرد همه دوران، زمین رو ترک می کرد..

و حتی فرشته ها رو هم داغدار می کرد..

 

 

آره..علی رفت و عدالت رو هم با خودش برد..

.......

 

سلام..

 

دوست دارم تو این نوشته ما قبل آخریم از بلا  (bella ) بنویسم..

خواهر خوب خودم..که بگم بهش

 

دلم برات تنگ شده بلا ..

دلم برا داداشی گفتنات تنگ شده..

دلم برا اون مهربونی نابت تنگ شده..

دلم برا دردودلامون تنگ شده..

دلم برا با هم گریه کردنامون تنگ شده..

آره دلم برا با هم بودنامون با حسام وتو و من تنگ شده..

..

 

 

(( خوابیدی بدون لالایی وقصه

بگیر آسوده بخواب بی دردوغصه

دیگه کابوس زمستون نمی بینی

توی خواب گلای حسرت نمی چینی

..

دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه

جای سیلی باد روش نمی مونه

دیگه بیدار نمی شی با نگرونی

یا با تردید که بری یا که بمونی

..

رفتیو آدمکارو جا گذاشتی

قانون جنگلو زیر پا گذاشتی

اینجا قهرن سینه ها با مهربونی

تو  تو جنگل نمی تونستی بمونی

..

دلتو بردی با خود به جای دیگه

اونجا که خدا برات لالایی میگه

می دونم میبینمت یه روز دوباره

توی دنیایی که آدمک نداره..))

...

 

 

آره گلم..حسودیم میشه بهت..

رفتیو طعم نور رو چشیدی..اما من هنوز طعم خاکم نچشیدم..

..

آره خواهرم..رفتی..تویی که خداحافظیه چشماتو هیچ کس تو کلاس دانشگاتون ندید وغم رفتنت رو با لبخند محو کردی تو چشمات..تا همه با تو بخندن..

تویی که از همه نا مهربونی دیدی..زجرت دادن واذیتت کردن اما

مهربونی تو بالاتر از کوچیکی این آدما بود..

تویی که به خاطر عشقت از همه چیزت گذشتی..حتی از دینت..ازدوستانت..و زخم زبون همه کسانی رو که میشناختنت به جون خریدی..و می دونم که دیگه خیلی کم عاشقایی مثل تو وحسام رو میبینم..

تویی که تو عین بزرگی وشخصیت وحتی ثروت، خاکی ومهربون وبی ریا  بودی..

تویی که ایران رو دوست داشتی..می گفتی امیر نمی خوام از ایران برم..نمی خوام ببرم ایتالیا..اونجا تنها میشم..آره، جایی که خیلی از چوونای ما دوست دارن برن اونجا واز ایران فرار کنن..اما تو وطن ومردمت رو دوست داشتی..همون کوچه های خاکی وقدیمی یزد رو، همون آدمایی که حتی می خواستن روت اسد بپاشن یا بهت تجاوز کنن..اما می گفتی ایرانمو دوست دارم..

..

 

چقدر دلم برات تنگ شده..

..

خوشحالم که باز هم خدا یکی از استثنایی ترین دخترای ایرانو

پیش راهم گذاشت..که اسم  من (و..) تو دفتر خاطراتش موند..

تویی که هیچ وقت فراموشت نمی کنم وتا روزی که تو بهشت نبینمت از یادم نمی ری..

...

بخواب گلم تو آغوش گرم خدا..و آرامش رو بچش...که می دونم خدا خوبها رو زود میبره پیش خودش چون اینجا کسی قدرشونو

 نمی دونه..

 

 

((( خدایا..مهربونیتو دوست دارم..که اونقدر بزرگ ومهربونی که همیشه بهترینهارو جلو راهم میذاری..

کوچیکیمو ببخش..که هیچ وقت خوبیهاتو نمیبینم وقدر داشته هامو ندونستم..

آره مهربونا..بگیر ازم چیزی رو که تو رو ازم میگیره..

چون نعمت واقعی،  تو و بودن خود توست..)))

 
  لینک دائم


 

معجزه خاموش

 
پنجشنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٧

 

 

سلام...

 

 

دارم می نویسم..باز..(شایدم دارم کامل می کنم داستانی رو که خیلی وقته دارم می نویسم..تو زندگیم)

زبون روزه..روزایی که فرق دارن با تموم روزایی که روزه بودم..

مهمونی رو حس می کنم..با اینکه هنوز خیلی فاصله دارم..

روزای عجیبی رو دارم می گذرونم..پر از سکوت..

روزایی که غم عجیبی توی دلم پا میذاره..

نمی دونم..اما امیدوارم از آخرین داستانم لذت ببرین..غیر از این داستان دوتا نوشته دیگگرم هست(خیلی سخت بود..الان بابام اومد کنارم ببینه دارم چیکار می کنم..الکی با این ور اون ور وورقا ور رفتم..کاغذارو جابجا کردمو اشکامو قورت دادم تا نبینه..)

داشتم می گفتم..دوتا نوشته دیگه..داستان نیستن..آخریش روز تولدمه..

نمی دونم اما انگار اشتباه بود نوشتنم..درست مثل کارای دیگم..

اما خب یه تجربه بود..یه تجربه شیرین..

همیشه خدا بهترین تجربه هارو پیش پام گذاشته..

خب هر مردابی هم یه روز خشک میشه..خوشحالم که مردابم ارغوانی موند..

دوست داشتم می نوشتم..از ایران..شاید سیاسیش می کردم.. از کشوری که حتی روی پرچمش هم عربی نوشته..زبون شیرین ما له شد وهیچ کس هم نفهمید..بزرگی خدا سر جاش..اما ما هم فرهنگ وزبون مادری خودمونو داریم..اما افرادی بر ما حکومت

 می کنن که انگار ایرانی نیستن..خون پاک آریایی زبونش رو دوست داره.. کشوری که همش به فکر لبنان وسوریه وفلسطینه تا مردم خودش.

یا شایدم جیب وقدرت فرد..یا شایدم ما هم شدیم عربی؟ ..

بی خیال.. من ترسی از مردن ونوشتن نداشتم..

یا دوست داشتم از سریالای آبکی تلویزیون تو ماه رمضون بنویسم..که جالبه همه زنا چادری شدن ویه زنودختر مانتویی توشون پیدا نمی شه..اونی هم که پیدا میشه عملیه..انگار این آقایون سازنده وتهیه کننده تو تهران زندگی نمی کنن یا کورن..برنامه هایی که شده همش دروغ..عوام فریبی..بازم بی خیال..خلایق هرچه لایق.

خودمون کردیم که لعنت بر خودمون باد..کشوری که دم از دمتراتیک بودن می زنه ورهبرش به آقای رییس جمهورش می گه برنامه هاتو برا  5 سال آینده آماده کن..هه..

...

بهر حال تجربه خوبی بود..پر از خاطره..

خوشحالم که تو وبم هیچ وقت دروغ ننوشتم..

ممنونم از دوستایی که هیچ وقت تنهام نذاشتن..

سخته برام..دارم گریه می کنم..

..

بخونین..دیگه چیزی نگم بهتره..

 

 

 

فرشته وایستاده بودواز دور نگاش می کرد..پاش از رو یه پله لیز خورده بودو رو یه پله دست به کمر ایستاده بود وآدما رو نگاه    می کرد..همه زیر همون آسمونی بودن که اونم بود..باید این راه رو می رفتن..تو همین چاردیواری دنیا..تکی یا شایدم دونفری وچند نفری..با نگاهها وچشمانی پر از سوال..خندون، گریون، آرو م وغمگین..همه جوره آدم بود..

بعضی انگار دلشون می خواست وپاهاشون نمی رفت..بعضی پاها می رفت ودلشون جای دیگه ای بود..بعضیا هم مثل اون با آزادی کامل فقط از دلش فرمون می برد..انگار خدا قدماشو جلو می برد..

..

آروم آروم شروع به حرکت وقدم برداشتن کرد..راه عجیبی بود..

طولانیو ازین لیز خوردناوافتادنا زیاد پیش میومد..

چیزای زیادی تو این دنیا آزارش می دادن..اما تنهاییش رو دوست نداشت..

آروم قدم بر می داشت وپله ها رو بالا می رفت..تو فکرش غرق شده بود..سرش می چرخیدوچیزی نمی دید..اما همین طور که

می رفت دخترکی چند قدم اونطرفتر حواسش رو پرت کرد..

تقریبا هم سن وسال خودش بود..خسته به نظر می رسیدو از گروه دوستانش که جلوتر از اون رفته بودن عقب افتاده بود..

زیبا وآروم، ساده وفرشته وار..با نگاهی خسته وپر راز..

هم دوش هم و بدون اینکه از هم خبر داشته باشن  پله ها رو بالا می رفتن..

دخترک هم کم کم متوجه اون شد..

هر قدمی که بر می داشتن یه نگاهی هم از سر کنجکاوی بهم مینداختن..بی اراده کششی بینشون بوجود اومده بود که هر لحظه نزدیکتر می کرد اونارو به هم..

نگاهشون بیشتر وطولانی تر بهم گره می خورد وهر لحظه بهم نزدیکتر می شدن..تا اینکه به دوشادوش هم رسیدن..

دیگه پسرک هر لحظه بیشتر حواسش از اطرافو اون غم خیسش پرت میشد ویه حسی اونو از خودش می برد و به طرف دخترک

 می کشوند..

کم کم شروع به صحبت کردن..دخترک هم با اون هم صداو همراه شده بود..

از چیزای معمولی وبی اهمیت حرف زدن..چیزایی که اونارو به هم نزدیکتروهمراهترو روحشون رو فراری

 می داد..فراری از لحظاتی که هیچ اتفاقی توشون نمی افتاد..

حالا دیگه سرعت قدماشون یکی شده بود..نه تندونه آهسته..

برابر هم..

هر دو خسته بودن..اما عجله ای نبود..تو دنیایی که همه دنبال منافع متقابل میگشتن، اون دوتا هیچ نفعی نبود که دنبالش باشن..هر دو مثل هم بودن..

همین طور که پله ها رو می شمردن نیروی عجیبی اونارو به هم جذب می کرد..دروغی تو کار نبود..

روزا می گذشتو چهره خسته اونا هم پاک وپاکتر می شد..ته مزه ای از لبخند که هر روز بیشتر می شد تو نگاهشون نمود پیدا کرده بود..حتی از دوستای دخترک هم جلو زده بودن..دوستایی که بوی متلاشی شدن همیشه ازشون حس میشد..

آروم فقط می رفتن، از دنیا، از تنها بودناشون..از سودوزیان وموانع وپیش داوریاشون فاصله می گرفتن..دنیا براشون ماجراجویانه تر شده بود..تو سفری که به نظر می رسید رنج تنها قانونه، حالا همه چیز به لبخند وهر کدوم از اونا ختم می شد..

چشمه ای رو پیدا کرده بودن..دوستی و دوست داشتن زندگیشونو غرق می کرد..ترسی وجود نداشت..هر دو صافوزلال می شدن..آب بودوآبی..

چیزی برای استفاده بردن نبود..هرچی می دادن پس می گرفتن..

فاصله وحدومرزی برای امنیت وجود نداشت.. 

دوستی شده بود یه امنیت..

حالا صحبتاشونم رنگ وبوی بی اهمیتی نداشت..روحها بهم پیوسته شده بود..اطراف وخودشون رو با نگاه هم می دیدن..به رنج دیگرون می خندیدن..پله ها هم انگار آسونتر وپایین تر اومده بود..

دستاشون گره شده بود..تو بالا رفتن از پله ها هم همو دیگرونو کمک می کردن..میدان نبردی وجود نداشت..

انگار هر دو پسرکی یا دخترکی بودن هم جنس وهم نوع..تملکی وجود نداشت..

تنها با هم می تونستن راه رو پیدا کنن..

نمی دونستن خواسته یا نا خواسته دارن قدم های همو هدایت می کردن..

لحظاتی جادویی و رویا وار..زمان وسرنوشت این فرصت رو به اونا داده بود که با هم باشن..چیزای زیادی رو تو دنیا دیده بودن.. لحظاتی  که گذشته بود..تحقیر..شکست..لبخند واشک وپیروزی..اما همه زود رد شده بودن..انگار پاک کن زمان محوشون

کرده بود..

اما حالا آگاهانه پی به لحظه ها برده بودن..برگشت به برگشتن..دور از فاصله..پر شده از رویا..یه سایه شبیه خود..معجزه ای خاموش که با نگاهی روشن شده بود..آره با هم بودن..دوستی..

هر دو می رفتن ومحو هم بودن..نفهمیدن که انگار چیزی عوض شده..یه حادثه بود..خدا داشت می خندید..قدم هاشون فقط راه

می رفت اما نمی دونستن کجا..حس پرواز رو هم نفهمیدن..

پاهاشون هر لحظه از رو زمین فاصله

 می گرفت..داشتن پرواز

می کردن..دور ودورتر از رو زمین وپله ها..ساکت وآبی..تو آسمون..

وقتی به خودشون اومدن که وسط ابرا بودن..یکی شده بودن و با دستانی باز

 می چرخیدن..جایی که حتی فرشته هاهم

 نمی تونست به اونجا راه پیدا کنه..

حالا آزاد شده بودن..رها..بی هیچ حد ومرزی خاکی..

فقط خدا بودو اونا..

خدایی که اونا رو دوست داشت..

و اونایی که هر لحظه بالا وبالاتر می رفتن..

و دورو دورتر از چشم فرشته ها..

((( خدایا..می دونم دوستی که تو هم آفریدیش همین دوستیه..

دوستی که آدمارو به آسمونا ببره..

دوستی که دیگه توش گناه مفهومی نداره..

دوستی که داره فراموش می شه..))

 

 
  لینک دائم


 

فرشته

 
پنجشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٧

خط می کشید روی دیوار..هر روز،

 روزی یکبار..

دورش پر شده بود از روزای رفته..

دیوارای سیاه..روزایی بین یه چاردیواری..

عین آدمای توی انفرادی..توی زندون..وچوب خطای اسیری..

اما، دیگه جایی نبود..مداد تو دستش خشک شده بود..همه چیز سیاه شده بود..

فکر می کرد..چرا؟ اصلا برای چی؟ چی رو به کی میخواست ثابت کنه؟این امتحان بودن بود؟؟ همه درها بسته بود..

تو اون همه سیاهی، توی بالکن، سفیدی خاصی نظرش رو جلب کرد..یه قامت سفید..با تورای سفید..انگار یه نفر اونجا بودو

نگاش می کرد..

تکونی خورد..ترسید..از ترس به دیوار چسبید..

یه قامت بلندوزیبا..

با موهایی پریشون وزیباتر..

بارون تندی میومد..اما چرا موهاش

 خیس نبود؟

بیشتر ترسید..

همینطور نگاش می کرد..

لرزون بلند شد..جلو رفت..

از پنجره اتاق نگاش کرد..

زل زده بود بهش..

درست عین فرشته ها بود..نه..

خود فرشته بود..

تاحالا فرشته ای ندیده بود اما اونو شناخت..

..

فرشته با چشماش می گفت بیا..اما کجا؟

پنجره رو باز کرد..پرید تو بالکن..

اما فرشته نبود..

از بالکن پرید تو حیاط..

افتاد..

درد عجیبی تو پاها وقلبش بود..

به سختی بلند شد..خیس خیس..

ابرایی سنگین، آسمونی غمگین..

تو حیاط هم نبود..

در حیاط رو باز کرد..فرشته تو خیابون

 ایستاده بود..

انگار یه تابلوی راهنمایی برای رفتن و

حرکت بود..

عجیب بود..کجا باید می رفت؟ تو این هوا؟

به راه افتاد..

آروم می رفت..پشت فرشته..

احساس عجیبی بود..

پاهای برهنه، زمینی خیس..پر آب..

همینطور فرشته می رفتو اونم پشتش..

تعجبش هر لحظه بیشتر می شد..

سردش شده بود..رگبار وبارون تو سروصورتش می زد..

اما باید راه می رفت..کنجکاو شده بود..

این اتفاقی بود که برا هر کسی اتفاق

 نمی افتاد..

عین آدمایی شده بود که تو خواب راه می رن..

آزاد وآروم ورها شده بود..

شایدم یه خواب شیرین بود..

چشماشو آروم بست..

احتیاجی به دیدن نداشت دیگه..

آرامش عجیبی بود..

دستاشو باز کرد..داشت پرواز می کرد..

دنیا دیگه آروم وبی اهمیت شده بود..

صدایی نمیومد..بارون وسردی نبود..

سکوت..

دیگه دیدن فرشته ای هم براش جالب نبود..

همه چیز از حرکت ایستاد..نگرانی واضطرابی نبود..

آروم چشماشو باز کرد..

راستی راستی بارون بند اومده بود..

فرشته نبود..انگار هیچ وقت نبوده باشه..

خیس خیس بود..اما گرم..خستگیش رفته بود..

ابرا داشتن کنار می رفتن..

خورشید داشت تن طلاییشو نشون می داد..

نور واشعه های طلاییش آروم به

 صورتش می زدن..

انگار دست مهربون خدا داشت نازش می کرد..

گرمش شده بود..

آبی آسمون ابرا رو فوت کرده بود..

سیاهی تو کار نبود..

خدا هنوز هم دوستش داشت..

 

 

(( دنیا پره از فرشته هایی که مال ماست..فرشته هایی مهربون..زیبا..آسمونی..خدا برامون

 می فرسته و ما هیچ کدومو نمی بینیم..برا کمک به ما..آرامش ما وراهنمایی ما..

آره..خدا هنوز هم دوستمون داره...))

 

 

 
  لینک دائم


 

تنها

 
پنجشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٧

سلام...

 

چقدر دلم گرفته امشب..

شاید قبلا شنیده باشین این داستانو..

خسته ام..خسته..

 

 

 

تنها بود..

تنها زندگی می کرد..

یه زندگی آروم..تو یه اتاق تنها..

زیر آسمون تنها..

..

تنها راه می رفت..

با دستای تنهاش..

تو شهر تنهاش..

با خدای تنهاش..

..

تنها می خندید..

تنها سفر می کرد..

حتی..تنها گریه می کرد..

شاید تنها دوست واقعیش تنهایی بود..

..

تا وقتی که اونو دید..

تنها..کنار اون درخت تنها..

تنهاییش پر کشید..

دل تنهاش هری ریخت..

شد تنها پاره تنش..

عشق تنها..تنها عشق..

تنها شوقش دیدن اون بود..

تنها، مست خنده اون..

..

و حالا..

حالا که تنهائیش رفته بود..

می ترسید..

نکنه اونو از دست بده؟

نکنه بذاره بره؟

نکنه باز تنهاش بذاره؟

تنها عشقش..

..

و الان هم گریه می کرد...تنها..

و فکر می کرد..

که تنهائیش بهتر بود..یا عاشق شدنش؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

(نظر شما چیه؟)

 

((( خدایا..تنها تویی..

با بودن تو..هیچ کس تنها نیست..

حتی اون موقعی که عزیزترینها وبهترین ها

 تنهامون می ذارن و می رن..)))

 

 

 
  لینک دائم


 

بن بست

 
سه‌شنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٧

سلام...

 

برعکس همیشه الان روزه..یه روز گرممممممممممممو داغ..

دیگه نور موبایل لازم نیست..اما بازم کنارمه..رفیق نیمه راه نیست..

...

راستی..دارم نگات می کنم..داری نگام

 می کنی..می بینی؟

..

قبل اینکه داستانمو بخونین روز پدر رو به همه پدرای خوبو مهربونتون تبریک

 می گم..قدرشونو بدونین..تنها پناه وپشتیبان حقیقی تو این دنیا بعد از خدا...

 

 

 

براش شده بود یه فرشته..یه فرشته نجات..که اونو به بهترینش تو دنیا می رسوند..فرشته نازنینی که با اون می قصید، حرکت می کرد وافکارو رویاهای اونو رو پرده سفید نقاشی می کرد..فرشته ای که پلی بود برای رسیدن..به تنهادلخوشیش..برای بهترین شدن وبودن..

برای زیباتر شدن وزیباتر راه رفتن..

همیشه یه راهی هست برا پریدن..به اوج رسیدن..پرواز..شایدم تنها راهش اون بود..

همیشه خودش رو به این دراون در می زد..به خودش فشار میاورد،

خسته وزشت می شد..ناتوان وکم سو..تا اینکه ان فرشته بیاد..آروم برش داره ونگاش کنه..تا به اونی که می خواست برسونه..

همیشه فکر می کرد اینطوری تو دل اون میشینه..هیچ وقت فکر نمی کرد شاید داره به مردن وکم شدن نزدیک می شه..فقط اونو  

می دید وبه اون فکر می کرد..به اون تراش..

...

اما حالا فقط نشسته بود افسوس می خورد..که یه مداد پیروکهنه وخسته بود..کوچیک شده بود..

 وفکر می کرد.. به روزای کوتاه واندک شیرین گذشته..و به اون تراش زیبا..که بهترینش بود..

حالا دیگه حتی اون فرشته هم نگاهش        نمی کرد..و اون تراش..

کنار مدادهای کوچیک وافسرده دیگه ای مثل خودش..مدادهایی که تموم زندگی وشادابیشونو داده بودن..

و فکر می کرد ..که این تقدیرش بود یا...؟

...

 

 

((( خدایا..کمک کن اگه به بن بستی رسیدیم..پرواز رو یاد گرفته باشیم..))

 

 
  لینک دائم


 

پسرک و عشق

 
سه‌شنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٧

( سلام...)

 

 

پسرک آروم وغمگین ایستاده بود ونگاش می کرد..اشک تو چشماش جمع شده بود..

انگار یه غم بزرگ تو دلش سنگینی می کرد..آخه این چه

 دنیایی بود..

اون آروم وبی اعتنا فقط نگاه می کرد و می خندید..

دلش می خواست سرشو بذاره رو سینشو بغلش کنه وزار زار گریه کنه..اما..اون داشت می رفت..

توی اون باد ملایم موهاش تکون می خوردوزیباتر از همیشه به نظر می رسید..انگار بال بال می زد..آزاد و رها..و دور می شد..

یه روز گفته بود که می ره..حالا اون روز رسیده بود..

اما اون تنها دلخوشیش تو این روزای تلخ وتنها بود..

از همون روزای اول دستشو خونده بود..اونم غیر مستقیم بهش تیکه انداخته بود که می ره..از نگاش خونده بود که می گفت مال هم نیستیم.از دو دنیای جدا از هم..

اما نخواسته بود که باور کنه..می دید..اما دل کوچیکش اینو

 نمی خواست..

همون روزا از رو دلسوزی می خندید وهمش می گفت که تو فکرشه..زورکی از عاشقی حرف می زد..اما نگاهشو

 می خوند..اینا همه دروغ بود..

حالا هم داشت می رفت..دلش نمی خواست موقع رفتنش دیگه حرفای عاشقونشو ودوست دارم های دروغیشو بشنوه..اونی که برا نبودن اون خدا خدا می کرد پس حالا نباید پشتشم نگا

 می کرد..

..

با خودش فکر می کرد..یعنی می خواست بذاره بره تا ببینه بعد اون چی میشه؟.. یعنی با کس دیگه ای.../؟

امااینکه اونو می خواست که معلوم بود،پس اون بودکه

 نمی خواست..تنها عیب اون..

هرچند که دلش پر بود ، شکسته بود وآروم گریه می کرد..اما ازش ممنون بود..همین موندن زورکیش..بودن کوتاهش..اینکه این مدت شادش کرده بود..دردودلش رو گوش داده بود وتنهائیشو پر کرده بود..

خاطراتی ازش خودش بجا گذاشته بود که هرجا بود اونارو تعریف می کرد..گفتنیاش اون بود..

اونی که غیر مستقیم همیشه گفته بود که می رم..اما یه درصد هم قیدش رو نزده بود..

دلش رو آروم آروم برده بود..

عاشق شده بود اما چه حیف که تنها بدی عشق جداییشه..بهای عشق..

کی اندازه اون غم اونو خورده بود؟

کی اینقدر اونو دوست داشت؟

کی عشقش اینقدرپاک بود؟

راستی راستی نمی خواست دیگه همو ببینن؟؟؟!!!

...

حالا که داشت می رفت دوست داشت که اون  ببخشتش..همه بدیهاشو..دوست داشتناو

عاشقیاشو..اونی که ندید هیچی رو..یا نخواست که ببینه..

عروسک ناز اون..

تقصیری نداشت که نذاشت داشته باشه اونو..

شاید دلش جای دیگه ای بود..

عاشقی که زوری نبود..دلش موندنشو نخواسته بود..

شایدم این دوری باعثش شده بود..این فاصله..فاصله ای که نگاه هارو از هم دزدید..

دیدن رو..حیف..

...

زیر لب می گفت..برو..حالا که دوستم نداشتی بذار برو..

برو نمی خواد به پای من بسوزی وبسازی..

برو..نمی خواد که واسه من عشقتو ببازی...

...

حالا دیگه باید رهاش می کرد..دیگه آخرای نخ بود..

پسرک دستاشو باز کرد..

نخ آروم آروم از دستای پسرک رد می شد وبادبادک هر لحظه آزادوآزادتر می شد..

...

آروم و با چشمای اشک آلود گفت .. بروووو...

و نخ رو رها کرد..

آره عشق حصار نیست..

عشق یعنی آزادی..یعنی آزاد کردن..مهربونی ولبخند..

عشق اون باد بود..آسمون پاک وآبی و بزرگ بود..

آروم آروم دور ودورتر می شد..

تو آسمون می رقصید وهنوز می خندید..

و اشک های پسرک تمومی نداشت..اما می خندید..

لبخندی زیبا وآبی..مثل عشق آبی بادبادک.

 

 

(( خدایا..با چنان نخ وطنابی به دنیا بسته شدیم که نمی ذاره تو آسمون عشق تو آزادانه پرواز کنیم..

هرچند صحبت از "عشق تو رو داشتن" الان ریاکارانست..دروغه..))

 

 
  لینک دائم


 

مادر

 
دوشنبه ۳ تیر ،۱۳۸٧

سلام...

 

 

32 حرف فارسی رو کنار هم میذارم و شروع می کنم به پیکر تراشی حروف..

با دستام حروف رو کنار هم می چینم وآروم آروم تراش می دم تا حروف اضافه کنار برن..تا کلمه های زیبای این دنیا رو بسازم..

 

خداوند..دوست...یار..روح..گل..من..صداقت..زیبایی...اشک..نور..نگاه...

لبخند...مرگ..و عشق...

 

اما یه کلمه هست که زیباتر از همه اینها بدست میارم..همه هم می دونن اون کلمه چیه..

 

مادر...

 

کلمه ای که، یا بهتر بگم موجودی که همه اون کلمات زیبا رو در بر می گیره..پس ازهمشون هم زیباتره..

 

آره..مادر..پیرهن آسمونی به تن..

سرخی خوش رنگ انار..

عطر همیشه موندگار...

 

آره..مادرم..دردونه ماه ونسیم من..

مادرم..فرشته زیبای من..

 

با لبخندت می خندم..

با اشکات می گریم..

 

آره..مادر..همه روزها روز توست..

 

ببخش این کلمات کوچیکم رو که به پای تو هم نمی رسه..

کلماتی که هیچ وقت نمی خونیشون..اما از چشمام می خونی..

 

دوستت دارم.. و  دوستت دارم..

 

 

( این روز خوب وعزیز رو به همه مادرهای خوبتون تبریک

 می گم..و به همه مادرهای روی زمین..

و به همه مادرهای آینده..

در اصل باید گفت روز زن رو بهتون تبریک می گملبخند )

 

(( خدایا..فقط می تونم بگم که خوشحالم و شکرت می کنم از این نعمت بزرگی که بهم دادی..))

 

 

 
  لینک دائم


 

فاجعه ساده

 
جمعه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٧

سلام...

نمی دونم چرا اسم این داستان شد فاجعه ساده...بالای ورقم اینو نوشته بود منم عوضش نکردم..

داستان قبلیم برام خیلی عزیز بودو عزیز شد..اما باید نوشت..

ادامه داد...

فرشته آروم آروم نامه رو باز کرد..نامه ای که اون علامت خاص رو داشت..قرمزی نوشته ها تو اون نامه حساس وسفید توی چشم می زد..خونی..سرخ..

(( خدایا..چرا؟

مگه گناهم چی بود..

این چندمین باره برات می نویسم..چرا جوابمو نمی دی..

نکنه..نکنه تو هم تنهام میذاری..نکنه تو هم برام وقت نداری؟..

فقط بگو چرا...

کمکم کن..همین..))

...

دخترک رو تخت بیمارستان آروم خوابیده بود..اشکای چشماش رو بالش می ریختن و

سرم تو دستاش بود..

خدا آروم نگاهش کرد..

آروم نوازشش کرد..

پسرک یهو بی خبر ازدواج کرده بود واونو تنها گذاشته بود..

پسرک رو قولش پا گذاشته بود و دنیا چشمش رو کور کرده بود..

تبعیدی دنیا به دنیا دل بسته بود..

..

دیگه وقتش تموم بود..کیفر دل شکستنش رو باید می دید..

به فرشته های علامت دار فرمان داد..همه عازم ماموریت شدن...

...

خونه پسرک محاصره شد..

فرشته های علامت دار همه جا در کمین بودن..

باید پسرک غافلگیر می شد..

..

تو یه هجوم هماهنگ در شکسته شد..همه توی خونه ریختن..

دخترکی  هراسون از آشپزخونه وارد اتاق شد..هاج وواج مونده بود..

فرشته ها به سرعت وارد اتاق پسرک شدن..

پسرک تو اتاق گیر افتاده بود..راه فراری نبود..

..

دسته وپا بسته توی هال خونه آوردنش..

دخترک دستاشو روی صورتش گذاشت وپسرک رو نگاه میکرد..

آروم شروع به گریه کرد..

...

فرشته ها پسرک رو بردن..

دخترک به دیوار تکیه داده بود وآروم اشک می ریخت..

دلش شکسته بود..

..

فرشته ها پسرک رو می بردن..به راهی که بازگشتی توش نبود..

باید پسرک اسیر دنیا می شد..

کیفرش اعتیاد بود..

باید می موند توش..

اسیر می شد..

مثل یه کرم لول می خوردو می مرد..

...

و این جزای یه فاجعه بود..

فاجعه ساده ای که دیگه عادی شده بود..

(( خدایا..همیشه برام وقت داشتی..همیشه حرفامو شنیدی..همیشه کمکم کردی و من ندیدمت..

نذار این تبعیدی بمیره..بازم تشنه مهربونیتم..نمی خوام فاجعه بشم..

آره..می دونم برای حرف زدن با تو احتیاج به هیچ واسطه ای ندارم..))
 
  لینک دائم

امیر





وبلاگ فارسی
اخبار ایران

feed