سلام...
دارم می نویسم..باز..(شایدم دارم کامل می کنم داستانی رو که خیلی وقته دارم می نویسم..تو زندگیم)
زبون روزه..روزایی که فرق دارن با تموم روزایی که روزه بودم..
مهمونی رو حس می کنم..با اینکه هنوز خیلی فاصله دارم..
روزای عجیبی رو دارم می گذرونم..پر از سکوت..
روزایی که غم عجیبی توی دلم پا میذاره..
نمی دونم..اما امیدوارم از آخرین داستانم لذت ببرین..غیر از این داستان دوتا نوشته دیگگرم هست(خیلی سخت بود..الان بابام اومد کنارم ببینه دارم چیکار می کنم..الکی با این ور اون ور وورقا ور رفتم..کاغذارو جابجا کردمو اشکامو قورت دادم تا نبینه..)
داشتم می گفتم..دوتا نوشته دیگه..داستان نیستن..آخریش روز تولدمه..
نمی دونم اما انگار اشتباه بود نوشتنم..درست مثل کارای دیگم..
اما خب یه تجربه بود..یه تجربه شیرین..
همیشه خدا بهترین تجربه هارو پیش پام گذاشته..
خب هر مردابی هم یه روز خشک میشه..خوشحالم که مردابم ارغوانی موند..
دوست داشتم می نوشتم..از ایران..شاید سیاسیش می کردم.. از کشوری که حتی روی پرچمش هم عربی نوشته..زبون شیرین ما له شد وهیچ کس هم نفهمید..بزرگی خدا سر جاش..اما ما هم فرهنگ وزبون مادری خودمونو داریم..اما افرادی بر ما حکومت
می کنن که انگار ایرانی نیستن..خون پاک آریایی زبونش رو دوست داره.. کشوری که همش به فکر لبنان وسوریه وفلسطینه تا مردم خودش.
یا شایدم جیب وقدرت فرد..یا شایدم ما هم شدیم عربی؟ ..
بی خیال.. من ترسی از مردن ونوشتن نداشتم..
یا دوست داشتم از سریالای آبکی تلویزیون تو ماه رمضون بنویسم..که جالبه همه زنا چادری شدن ویه زنودختر مانتویی توشون پیدا نمی شه..اونی هم که پیدا میشه عملیه..انگار این آقایون سازنده وتهیه کننده تو تهران زندگی نمی کنن یا کورن..برنامه هایی که شده همش دروغ..عوام فریبی..بازم بی خیال..خلایق هرچه لایق.
خودمون کردیم که لعنت بر خودمون باد..کشوری که دم از دمتراتیک بودن می زنه ورهبرش به آقای رییس جمهورش می گه برنامه هاتو برا 5 سال آینده آماده کن..هه..
...
بهر حال تجربه خوبی بود..پر از خاطره..
خوشحالم که تو وبم هیچ وقت دروغ ننوشتم..
ممنونم از دوستایی که هیچ وقت تنهام نذاشتن..
سخته برام..دارم گریه می کنم..
..
بخونین..دیگه چیزی نگم بهتره..
فرشته وایستاده بودواز دور نگاش می کرد..پاش از رو یه پله لیز خورده بودو رو یه پله دست به کمر ایستاده بود وآدما رو نگاه می کرد..همه زیر همون آسمونی بودن که اونم بود..باید این راه رو می رفتن..تو همین چاردیواری دنیا..تکی یا شایدم دونفری وچند نفری..با نگاهها وچشمانی پر از سوال..خندون، گریون، آرو م وغمگین..همه جوره آدم بود..
بعضی انگار دلشون می خواست وپاهاشون نمی رفت..بعضی پاها می رفت ودلشون جای دیگه ای بود..بعضیا هم مثل اون با آزادی کامل فقط از دلش فرمون می برد..انگار خدا قدماشو جلو می برد..
..
آروم آروم شروع به حرکت وقدم برداشتن کرد..راه عجیبی بود..
طولانیو ازین لیز خوردناوافتادنا زیاد پیش میومد..
چیزای زیادی تو این دنیا آزارش می دادن..اما تنهاییش رو دوست نداشت..
آروم قدم بر می داشت وپله ها رو بالا می رفت..تو فکرش غرق شده بود..سرش می چرخیدوچیزی نمی دید..اما همین طور که
می رفت دخترکی چند قدم اونطرفتر حواسش رو پرت کرد..
تقریبا هم سن وسال خودش بود..خسته به نظر می رسیدو از گروه دوستانش که جلوتر از اون رفته بودن عقب افتاده بود..
زیبا وآروم، ساده وفرشته وار..با نگاهی خسته وپر راز..
هم دوش هم و بدون اینکه از هم خبر داشته باشن پله ها رو بالا می رفتن..
دخترک هم کم کم متوجه اون شد..
هر قدمی که بر می داشتن یه نگاهی هم از سر کنجکاوی بهم مینداختن..بی اراده کششی بینشون بوجود اومده بود که هر لحظه نزدیکتر می کرد اونارو به هم..
نگاهشون بیشتر وطولانی تر بهم گره می خورد وهر لحظه بهم نزدیکتر می شدن..تا اینکه به دوشادوش هم رسیدن..
دیگه پسرک هر لحظه بیشتر حواسش از اطرافو اون غم خیسش پرت میشد ویه حسی اونو از خودش می برد و به طرف دخترک
می کشوند..
کم کم شروع به صحبت کردن..دخترک هم با اون هم صداو همراه شده بود..
از چیزای معمولی وبی اهمیت حرف زدن..چیزایی که اونارو به هم نزدیکتروهمراهترو روحشون رو فراری
می داد..فراری از لحظاتی که هیچ اتفاقی توشون نمی افتاد..
حالا دیگه سرعت قدماشون یکی شده بود..نه تندونه آهسته..
برابر هم..
هر دو خسته بودن..اما عجله ای نبود..تو دنیایی که همه دنبال منافع متقابل میگشتن، اون دوتا هیچ نفعی نبود که دنبالش باشن..هر دو مثل هم بودن..
همین طور که پله ها رو می شمردن نیروی عجیبی اونارو به هم جذب می کرد..دروغی تو کار نبود..
روزا می گذشتو چهره خسته اونا هم پاک وپاکتر می شد..ته مزه ای از لبخند که هر روز بیشتر می شد تو نگاهشون نمود پیدا کرده بود..حتی از دوستای دخترک هم جلو زده بودن..دوستایی که بوی متلاشی شدن همیشه ازشون حس میشد..
آروم فقط می رفتن، از دنیا، از تنها بودناشون..از سودوزیان وموانع وپیش داوریاشون فاصله می گرفتن..دنیا براشون ماجراجویانه تر شده بود..تو سفری که به نظر می رسید رنج تنها قانونه، حالا همه چیز به لبخند وهر کدوم از اونا ختم می شد..
چشمه ای رو پیدا کرده بودن..دوستی و دوست داشتن زندگیشونو غرق می کرد..ترسی وجود نداشت..هر دو صافوزلال می شدن..آب بودوآبی..
چیزی برای استفاده بردن نبود..هرچی می دادن پس می گرفتن..
فاصله وحدومرزی برای امنیت وجود نداشت..
دوستی شده بود یه امنیت..
حالا صحبتاشونم رنگ وبوی بی اهمیتی نداشت..روحها بهم پیوسته شده بود..اطراف وخودشون رو با نگاه هم می دیدن..به رنج دیگرون می خندیدن..پله ها هم انگار آسونتر وپایین تر اومده بود..
دستاشون گره شده بود..تو بالا رفتن از پله ها هم همو دیگرونو کمک می کردن..میدان نبردی وجود نداشت..
انگار هر دو پسرکی یا دخترکی بودن هم جنس وهم نوع..تملکی وجود نداشت..
تنها با هم می تونستن راه رو پیدا کنن..
نمی دونستن خواسته یا نا خواسته دارن قدم های همو هدایت می کردن..
لحظاتی جادویی و رویا وار..زمان وسرنوشت این فرصت رو به اونا داده بود که با هم باشن..چیزای زیادی رو تو دنیا دیده بودن.. لحظاتی که گذشته بود..تحقیر..شکست..لبخند واشک وپیروزی..اما همه زود رد شده بودن..انگار پاک کن زمان محوشون
کرده بود..
اما حالا آگاهانه پی به لحظه ها برده بودن..برگشت به برگشتن..دور از فاصله..پر شده از رویا..یه سایه شبیه خود..معجزه ای خاموش که با نگاهی روشن شده بود..آره با هم بودن..دوستی..
هر دو می رفتن ومحو هم بودن..نفهمیدن که انگار چیزی عوض شده..یه حادثه بود..خدا داشت می خندید..قدم هاشون فقط راه
می رفت اما نمی دونستن کجا..حس پرواز رو هم نفهمیدن..
پاهاشون هر لحظه از رو زمین فاصله
می گرفت..داشتن پرواز
می کردن..دور ودورتر از رو زمین وپله ها..ساکت وآبی..تو آسمون..
وقتی به خودشون اومدن که وسط ابرا بودن..یکی شده بودن و با دستانی باز
می چرخیدن..جایی که حتی فرشته هاهم
نمی تونست به اونجا راه پیدا کنه..
حالا آزاد شده بودن..رها..بی هیچ حد ومرزی خاکی..
فقط خدا بودو اونا..
خدایی که اونا رو دوست داشت..
و اونایی که هر لحظه بالا وبالاتر می رفتن..
و دورو دورتر از چشم فرشته ها..
((( خدایا..می دونم دوستی که تو هم آفریدیش همین دوستیه..
دوستی که آدمارو به آسمونا ببره..
دوستی که دیگه توش گناه مفهومی نداره..
دوستی که داره فراموش می شه..))