پوشيده چه گويم..همينم که هستم
     
 

 

لبخند

 
پنجشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٥

سلام...

)به ياد خواهر مهربونم...)
مهربونم...
آروم باش ...
ميري....به سفري پر معنا..به دنيايي پر معنا...
خالي از آزار اين دنيا.. و چشمهايي كه نگاهت رو نفهميدن...
هميشه آسمون آبي رو دوست داشتي...
حالا فرشته ها دارن برات دست تكون ميدن...
خدا برات آغوش باز كرده...
پس آروم باش.. آروم بخواب...

آره راست ميگه آنيتا...
خوبها آسون ميان...بي رنگ ميمونن و بي صدا ميرن...
طعم نور رو بچش خوبم...
تو..هميشه تو قلب ما ميموني...


(( كاش از ما...باري باقي نمونه....بر هيچ چيز...بر هيچ دلي...))


داره ميره...امسال رو ميگم...
داره مياد..بهار...
سال بدي بود...(اميدوارم برا شما اينطوري نبوده باشه..)
هرچي بود داره ميره...و فقط يادش ميمونه...

حتما اين روزا دارين خونه تكوني مي كنين...
يكي از دوستان مي گفت امير يه چيزي بنويس كه همه يادشون باشه خونه دلشونم يه تكوني بدن...
پس دلا يادمون باشه...
برگ برگ دفتر غمگينمونو بشوريم.....نقطه سر خط...
راستي...تو خونه تكوني دلتون منو بيرون نندازيناااااااااااااااا...

يه چند روزيه مي خوام از لبخند بنويسم...
سخته از چيزي كه الان ظاهري شده حرف زد...لبخندايي كه از ته دل نيست...
لبخنداي لب پريده...
ميگن..اونايي فقط از ته دل گريه كردن ميتونن از ته دل هم بخندن...
آيا شما چطور؟..

اما..از اينا كه بگذريم..يادمون باشه..
آيا سالامون بهاري داره؟...آيا بهار دلمون لبخند نيست؟...
بيايم بهارمونو با بهار شروع كنيم...
به هم لبخند بزنيم..
آيا جواب هر لبخند، لبخند نيست؟

بعضي از خنده ها فراموش ميشن..
اما خنده اي كه يه دوست رو لبمون ميذاره هيچ وقت فراموش نمي شه...
ااااا..آيا كو دوست؟..آيا دوستا همه قلابي شدن؟..
آيا خنده ها از ته دل نيست؟..
آيا، دلم خوشه؟..

نه.....شايد نشه مثل خورشيد بود...گرم..نيرو بخش ..تابنده و درخشان...
اما ميشه پاك بود..روشن و مهربون...مثل بارون..مثل بهار..
همه ...خنده بهارو ميبينن...
.....
راستي..اگه دوست نباشه...كه هست...
هرچي آرزوي خوبه پس مال كي؟

{{{ خدايا..اگه بي پا و دستم...اما عوضش دلي بهم دادي... كه ميتونه به اندازه تموم پرنده هاي عالم پرواز كنه...}}}

 
  لینک دائم


 

اين يه داستانه...شايد واقعي باشه..

 
شنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٥

(سلام..اين يه داستانه...شايد واقعي باشه..شايدم يه روزي اتفاق بيفته.. )



مثل هميشه دوون دوون رسيد به كتابخونه..اما، چرا باز ماشينش نبود..اين چندمين روز بود كه ديد ماشينش نيست و نيومده..پكر شدورفت تو..جاشون مثل چند روز پيش خالي بود..آخه چي شده بود؟..چرا ديگه پيداش نبود..دلش گرفت و نشست رو صندلي..چشمش خيره به جاي خاليش بود..نكنه براش اتفاقي افتاده بود..حتي دوستش هم ديگه نيومده بود.
خيلي دوستش داشت..انگار بهش عادت كرده بود..اسمش آنيتا بود..از رو كارت كنابخونش ديده بود..دختري كه خيلي با دختراي ديگه فرق داشت..هرچند زياد تحويلش نمي گرفت و نگاش هميشه بي تفاوت بود..
كتابو گرفت جلوشو با بي حوصلگي شروع به خوندن كرد..يكي دو ساعتي گذشت كه با ديدن دوست آنيتا از جاش پريد..خوشحال شد..سريع خودشو جمع و جور كردوصاف نشست رو صندلي..چشاش دنبال آنيتا ميگشت اما ،خبري ازش نبود..دوستش تنها بود..قيافشم زياد سرحال به نظر نمي رسيد..
دلشورش گرفت..يعني چي شده بود..چند ساعتي با كتاباش كلنجار رفت..همش يه چيزي تو دلش مي گفت كه يه اتفاقي افتاده..روش هم نمي شد بره از دوست آنيتا بپرسه..آخه مي رفت جلو چي مي گفت؟..
ديگه چيزي نمي تونست بخونه..كتابا جلوش بود اما...
همه فكرش آنيتا بود..بايد يه كاري مي كرد..بايد از دلشوره در ميومد..دلشوره اي كه هر لحظه بيشتر و بيشتر مي شد..
بلند شد..رفت جلو..با صدايي لرزوني سلام كرد..
_سلام
_ببخشيد خانوم مي تونم يه دقيقه وقتتونو بگيرم؟..
دوست آنيتا كه تعجب كرده بود گفت بفرماييد..
_ببخشيد يه سوالي داشتم..راجع به دوستتون..
_دوستم؟..يعني چي؟..
_راستش نمي دونم چجوري بگم..مي خواستم بپرسم كه ..اتفاقي افتاده؟..برا دوستتون..آخه..آخه چند روزيه نيست..كتابخونه ديگه نمياد...
_منظورتونو نمي فهمم...
سرخ شده بود..دست و پاهاش ميلرزيد..عرق پيشونيشو پاك كرد و گفت: راستش نمي دونم..
يه حسي..يه چيزي بهم ميگه كه برا دوستتون يه اتفاقي افتاده..نمي دونم..من زياد شماهارو مي ديدم..اما الان چند روزه ميبينم نمياين...برا همين بود كه...
وقتي اينارو مي گفت ناراحتيو از چهره دوستش مي تونست ببينه..و هرچي بيشتر ميگذشت بيشتر نگرانيو استرس تو چهرش نمايون مي شد...دلشورش هم بيشتر و بيشتر مي شد..انگار اشتباه نكرده بود...
دوست آنيتا هم همينطوري زل زده بود بهشو ساكت و ناراحت نگاه مي كرد...
_نمي خواين چيزي بگين؟...اتفاقي افتاده؟...چيزي شده؟..
.....
_چرا هيچي نميگين؟..نمي خواين چيزي بگين؟....
..
اينارو كه گفت بغض دوست آنيتا تركيد...
باورش نمي شد...دوست آنيتا داشت گريه مي كرد..طوري كه همه تو كتابخونه داشتن اون طرفو نگاه مي كردن...
دلهرش گرفته بود...نمي دونست چيكار كنه..آخه يعني چي شده بود...
_خانوممممم...آخه چي شده...توروخدا.....دارين نصفه عمرم مي كنين...خانوم...
اما دوست آنيتا حرف نمي زد...گريه مي كرد...
يه دستمال از جيبش درآوردو داد به دوست آنيتا...
دوست آنيتا اشكاشو پاك كرد و هي مثل اين آدماي كلافه اين ور اونورو نگاه مي كرد...
_نمي خواين چيزي بگين؟..چيزي شده؟..به من بگين...
دوست آنيتا با بغض جواب داد : آنيتا..آنيتا مريضه...الانم بيمارستانه...
_واي خداي من...
باورش نمي شد...بيمارستان؟..آنيتا؟..يعني چي شده بود؟..چه مريضي اي كه دوستش داشت اين طوري گريه مي كرد...

اشك تو چشماش جمع شده بود...كلافه اطرافو نگاه مي كرد..حراست كتابخونه هم بد جوري بهشون نگاه مي كرد...
به دوست آنيتا گفت كه برن بيرون حرف بزنن كه ببينه چي شده..
....
آنيتارو بعد از چند روز دل درد هاي وحشتناك كه هر لحظه هم بيشتر مي شده ، بعد از كلي آزمايشو دكتراي مختلف ، فهميده بودن كه كليه هاش عفوني شده بوده وداشت اونار از دست مي داد...اين چند روز هم همش بيمارستان و دكتر و قرص و دارو وآخرش هم وقتي ديگه نشده كاري براش كنن، دياليز...و حالا هم تو بيمارستان..تا اگه بشه يه كليه بهش پيوند بزنن.. تازه اگه كليه اي پيدا بشه...وگرنه...
....
باورش نمي شد...آنيتا..دختري كه اين همه دوستش داشت..دختر همه روياهاش..دختري كه ديگه انگار جزيي از وجودش شده بود...تو بيمارستان...تو انتظار مرگ...
انگار تموم غمهاي دنيارو ريخته بودن تو دلش...بغض عجيبي گلوشو گرفته بود...چشماش خيس اشك...انگار دنيا داشت وايميستاد...
سريع برگشت تو كتابخونه ..كتابارو تحويل داد و شال و كلاه كرد و رفت بيمارستان...
اسم دكترش رو از دوستش پرسيده بود..رفت پيش دكتر و با هزار بدبختي جريانو ازش پرسيد...
دكتر مي گفت هرچي زودتر بايد بهش كليه پيوند بزنن..نبايد بذارن دير بشه..وقت زيادي ندارن..اما..كو كليه؟...يه عالم آدم تو صف وايستادن برا كليه پيوندي..بايد صبر مي كرد..يا كليه مي خريدن يا يه مرگ مغزي پيدا بشه و ازش كليه بگيرن..تازه بايد گروه خونيشم به آنيتا مي خورد..A مثبت...
A مثبت.. A مثبت....همش اينو تو ذهنش تكرار مي كرد..نمي دونست چي كار كنه..چيكار مي تونست بكنه..فقط دست به دامن خدا شده بود..دعا مي كرد..تنها كاري كه مي تونست انجام بده..اما وقت زيادي نداشتن..همش 2-3 روز..
رفت پشت در اتاق آنيتا.....از ذور جوري كه نبينتش نگاش مي كرد....با ديدن آنيتا اشكاش بي اختيار شروع به اومدن كردن..چهرش از هميشه معصوم تر و زيباتر شده بود..
همش 2-3 روز..چيكار بايد مي كرد.. خدايي كه مي دونست چقدر دوستش داره..
تو راهروي بيمارستان قدم مي زد..از اين ور به اون ور..گهگداري هم مي رفت دزدكي آنيتارو نگاه مي كرد..وقتي مي ديدش انگار دلش مي خواست از جا كنده بشه..ديگه اشكاش دست خودش نبودن.. A مثبت.. A مثبت...
يه نگاه به دستاي خاليش كرد..خيره به دستاش شد...قرمزي دستاش...آره..يه فكري به سرش زد..نمي دونست درسته يا نه؟..وقتي به خودش اومد نفس نفس زنون جلوي در اتاق دكتر آنيتا بود..سري بدون اينكه حتي در بزنه پريد تو..
_دكتر...دكتر...اگه يكي بخواد به آنيتا كليه بده بايد چيكار كنه؟..
دكتر كه هاج و واج مونده بود..يه لبخندي زدوگفت:
_آروم باش پسر...نمي بيني من مريض دارم..همينطوري مياي تو؟..
_اما دكتر..خيلي مهمه..بهم بگيد..وضع آنيتارو كه مي دونين...
_باشه..قبول...اگه كسي بخواد به كسي كليه بده..اولا بايد گروه خونيش به فرد گيرنده بخوره..بعدشم بايد از هر نظر سالم باشه و يه سري آزمايشها روش انجام بگيره...
_دكتر..واي خدا...دكتر من سالمم...از هر نظر..فقط نمي دونم گروه خونيم چيه..زود باشين بريم..
دكتر ميخكوب شده بود..
_كجا بريم؟..
_دكتر حرفام واضح بود..ز.د باشين..بايد چيكار كنم؟..
_پسر خوب..تو خودت جووني..كليه هاتو احتياج داري...الان كه فعلا وقت هست..ميشه با دياليز يه 2-3 روزي دووم آورد..شايد يه كليه پيدا بشه...
_نه دكترررررر...نه....فردا خيلي ديره..زود باشين..وقت نيست..مي ترسم يه افاقي بيفته...
_پسر.._
_دكتر توروخدا هيچي نگين...فقط بگين بايد چيكار كنم؟..من از هر نظر مطمئنم..
_باشه..اما خوب فكراتو كردي؟..آيندتو در نظر گرفتي؟..اين كار خطرناكيه ها..درسته كار قشنگيه..اما..همه چيزو بايد در نظر داشته باشي...
_دكتر..من مطمئنم...كجا بايد برم؟..
_باشه...فعلا برو من يه آزمايش خون برات مي نويسم ببينيم اول گروه خونيت چيه..بعدشم سالمي يا نه..هنوز وقت داري كه روش فكر كني..
...
برگه رو گرفت و سري رفت آزمايشگاه..خون دادو منتظر جواب آزمايش شد..
....
وقتي جواب آزمايش رو گرفت انگار تموم دنيارو بهش داده بودن...سالها بود كه دوست داشت بدونه گروه خونش چيه...درست مي ديد... A مثبت....باورش نمي شد..چه موقع خوبي فهميده بود گروه خونش چيه...سرشو بالا برد و خدارو شكر كرد...
وقتي آزمايش رو به دكتر نشون داد ديگه مطوئن شد كه ميتونه...آره..اون مي تونست به كسي كه دوست داشت يه هديه بده...به آنيتا...
گوشي موبايلش رو گرفت تو دستش وسري يه زنگ زد به خونه كه من دارم مي رم با يكي از دوستام شمال..تا 3-4 روز هم نميام..اونجا هم موبايلم چون تالياست نمي گيره..
دكتر هم مقدمات كارو براش فراهم كرد و عصر همون روز رفتن تو اتاق عمل...
وقتي تو اتاق عمل انيتارو بيهوش آوردن بغلش انگار بهترين روز زندگيش بود..رو به دكتر كرد وگفت:
_دكتر...ميخوام يه خواهشي ازتون بكنم..
_بگو پسر..چي شده؟ نكنه پشيمون شدي؟...
_نه دكتر...مي خوام يه قولي بهم بدين...ميخوام بهم قول بدين كه هيچ وقت و هيچ وقت كسي نفهمه كه كي اين كليه رو داده به آنيتا...مخصوصا خود آنيتا...
_آخه چرا پسر.......اون بايد بدونه اين لطف رو تو در حقش كردي......اين كارو هر كسي نمي كنه...اون بايد بدونه كه يكي از دوستاش اين كارو كرده...
_نه دكتر..نه...نمي خوام بدونه...بهم قول بدين...زود باشين.........خوابم مياد...
_ باشه پسر خوب....باشه...هرچي تو بخواي....قول مي دم...حالا راحت بگير بخواب كه خيلي كار داريم...
و چشماشو بست و بي هوش شد...
وقتي چشماشو باز كرد ديد تو يه اتاقه.. سرم بهش وصله و دكتر هم بالا سرش بود.....
_به هوش اومدي پسر؟..خوبي؟..چطوري؟درد نداري؟..
با بي حالي جواب داد...
_سلام دكتر...عمل چطور بود؟..پيوند زدين؟..چي شد؟...
_اول جواب منو تو بده؟..چطوري؟..درد نداري؟..
_چرا دكتر...درد دارم...
_عمل موفقيت آميز بود...آنيتا فعلا بايد يه چند روزي تحت نظر باشه تا ببينيم مشكلي پيش مياد يا نه؟...
خيالش راحت شد...لبخند بعد از چند روز رو لباش اومد..چشاشو بست و خوابيد...
....
يكي دو روزي تو اون اتاق بود...دكتر هم ميومد و بهش سر ميزد...كم كم حالش خوبه خوب شده بود...
....
_دكتر...قولتون كه يادتون نرفته؟..بهش نگفتين كه كي...؟
_نه..نگفتم...خونوادش خيلي اصرار دارن كه بدونن اما من بهشون گفتم كه نمي تونم بهشون بگم كه كي اين كليه رو هديه كرده...چون مي خواد ناشناس بمونه...
دكتر اينو گفت و يه دفعه صداي در اومد..
در باز شد ويه دختري اومد تو...
_سلام دكتر...گفتن شما اينجايين..
باورش نمي شد...دوست آنيتا بود...تا چشمش بهش افتاد سرشو كرد زير پتو...آخه اون اينجا چيكار مي كرد...
اما ديگه دير شده بود...كنار كشيده شدن پتو رو از رو سرش داشت احساس مي كرد...
وقتي چشمش بهش افتاد دوست آنيتا داشت هاج وواج نگاش مي كرد...
_پس شما بودين...
..
_شما بودين كه به آنيتا كليه دادين......واي خداي من.......باورم نميشه........شما بودين كه نمي خواستين كسي بفهمه...
نمي دونست جي بگه..فقط دوست آنيتارو نگاه مي كرد...
_اصلا باورم نميشه.......ديدم چند روزه كتابخونه پيداتون نيست....نگو....واي خداي من...باورم نميشه...
....
_نبايد اين طوري ميشد...نبايد شما منو مي ديدين...
_اما آني بايد بدونه....اون بايد بدونه شما اين كارو كردين...بايد بدونه شما بهش كليه رو هديه دادين...
_ نه...نه خانومه.....ببخشيد..اسمتونم نمي دونم...
_سارا..
_نه سارا خانوم...اون نبايد هيچي بدونه..نبايد بفهمه...بهم قول بدين...قول بدين كه آنيتا از اين موضوع جيزي نفهمه...
دكتر همين طوري اونارو نگاه مي كرد...
_آخه چراااا....چرا نفهمه...
_قول بدين ...زود باشين...وگرنه هيچ وقت نمي بخشمتونو ديگه منو نمي بينين...
...
سكوت عجيبي پيچيد تو فضا...
_باشه...باشه..هرطور شما بخواين...قول ميدم....اما...
_اما چي؟..
_اما شما خيلي چيزارو نمي دونين....شما نمي دونين كه اون از شما زياد خوشش نمياد...شمارو اونجوري دوست نداره كه شما دوستش دارين...اون با دختراي ديگه خيلي فرق داره...اون بايد بفهمه كه شما....
_نه..مهم نيست...نمي خوام آنيتا منو به خاطر اينكه بهش كليه دادم دوست داشته باشه...اين فقط يه هديه كوچيك بود..همين...
_و چه هديه قشنگي...بزرگترين هديه اي كه ميشد بهش داد...بزرگترين هديه زندگيش..درست روز تولدش...ميدونستين؟...
اين باور كردني نبود...روز تولد....اشك تو چشماش جمع شد...روز تولد آنيتا بوده....دونه دونه اشكاش ريختن رو صورتش...
رو كرد به دكتر...حتي دكتر هم گريش گرفته بود...سارا هم اشكاشو پاك مي كرد...
چقدر خوشحال بود...چقدر احساس آرامش مي كرد...اين چه لبخندي بود رو لباش...انگار ديگه هيچ جارو نمي ديد...براي اولين بار...تو عمرش...به دختري كه دوستش داشت روز تولدش هديه داده بود...چيزي كه آرزوش بود...چيزي كه لايق اون دختر بود...با همين دستاي خاليش...
اشكاشو پاك كرد و به سارا نگاهي كرد ..
_پس سارا خانوم..يادتون نره قولتون.......نمي دونين چقدر خوشحالم...خيلي....
_باشه...منم خوشحالم...نمي دونين آني چقدر خوبو خوشحاله...ازتون ممنونم...هم از طرف اونو خونوادش..هم خودم.....فقط ميتونم همينو بگم....ممنونم...
...

-با اجازتون دكتر من ميرم...اومده بودم بگم كه بياين يه سر به آني بزنين...يه كم درد داشت..ممنونم...خداحافظ...
اينو گفت و لبخندي زد و رفت...

.............................................................................................................................
بعد از 3 روز از بيمارستان مرخص شد...حالا ديگه با يه زخم روي پهلوش..با يه كليه...چيزي كه هيچ كس نمي دونست...و نبايد هم كسي مي فهميد...
يه چند روزي هم مراعات كه زخمش خوبه خوب شد ..بعد از يه هفته هم باز دوباره مثل هميشه رفت كتابخونه...تا دقيقا بعد از يه ماه كه وقتي به در كتابخونه رسيد خيلي خوشحال شد...تو ماشيناي پارك شده كنار خيابون ماشين آانيتا رو هم ديد... سري پريد تو كتابخونه...به سالن كه رسيد خودشو جمع وجور كرد ورفت تو...
نگاه كرد...درست مثل هميشه...آنيتا و سارا همون جاي هميشگي نشسته بودن...
انگار تو آسمونا بود..انگار داشت رو هوا راه مي رفت...آنيتا خوبو خندون رو صندلي نشسته بود.
نگاش كرد..دلش هري ريخت...انگار داشت پرواز مي كرد...
نگاهش به به سارا افتاد.. سارا چه نگاه معني داري مي كرد...لبخندي زد...چشماي سارا از خوشحالي برق ميزد...به آنيتا اشاره اي كرد و خنديد....
رفت روبروي آنيتا چندتا ميز پايين ترنشست...آنيتارو نگاه كرد..همونطوري بود...با همون رفتاروشخصيت متفاوتش...و نگاه بي تفاوتش...
كتابا جلوش بودن اما همه حواسش پيش آنيتا بود...
5 شنبه بود...درست يك هفته بعد روز 4 شنبه روز " ولن تاين " بود...دوست داشت تو اون روز به آنيتا يه هديه مي داد...شايد قلبشو...دوست داشتنش رو......اما قبلش بايد يه جوري مي رفت جلو باهاش دوست مي شد...وچقدر اين كار براش سخت بود...كاري كه تا به حال نكرده بود...تازه اونم دختري مثل اين...اما ديگه نبايد مي ترسيد...اونقدر دوستش داشت كه ديگه نترسه...
...
وقتي تو حياط موقع ناهار ديدشون به خودش جرات دادو رفت جلو...
_سلام خانوما...
جفتي با هم جواب دادن...
_سلام...
_ببخشيد..ميتونم چند دقيقه اي وقتتون رو بگيرم؟..
آنيتا خيلي كنجكاو پرسيد: بفرماييد..امري بود؟
يه نگاهي به سارا انداخت و گفت : راستش آنيتا خانوم....ميخواستم ببينم ميتونيم بيشتر با هم آشنا بشيم؟...
_شما اسم منو از كجا مي دونين؟..
_از رو كارتتون خوندم...
_آهان....اما كار خوبي نكردين...
_جوابمو ندادين...
_چرا بايد با شما آشنا بشم؟
_چون ازتون خوشم مياد...چون دوستتون دارم؟..
_منو دوست دارين؟...هه...چه جالب...بريم سارا...
و آنيتا دست سارا رو گرفت و رفتن...با يه نگاه بي تفاوت كه عصبانيت هم ازش مي باريد...
...
فقط نگاشون كرد..هيچي نتونست بگه ديگه...انگار سارا راست مي گفت...اما اين ناراحتي و عصبانيت خيلي عجيب تر از اون چيزي بود كه فكرش رو مي كرد...
فرداش بازم اونارو ديد و همون حرفارو زد..اما بازم جواب سر بالا شنيد..عصبانيت آنيتا هم بيشتر شده بود...اما داسرئ نشد..شايد هنوز زود بود..شايد آني اونو دوست نداشت..شايدم وسط كار يه اشتباهي كرده بود...
اما..روزاي ديگه هم همين بود..شنبه،يكشنبه،دوشنبه،سه شنبه...نمي دونست ديگه بايد چيكار كنه..آنيتا جواب درستي بهش نمي داد..شايدم كس ديگه اي رو دوست داشت..اما مي دونست كه اينطور نيست..چون تقريبا ديگه اونو شناخته بود يا اگه اينطور بود سارا بهش مي گفت..اما آنيتا محلش نميذاشت..هر دفعه با ناراحتيو عصبانيت حرفاشو قطع مي كردو مي رفت..حتي به شماره اي هم كه بهش داده بود زنگ نمي زد...با اينكه اون با صداقت جلو رفته بود اما اون هيچ اعتنايي نمي كرد..حالا ديگه داشت مطمئن ميشد كه يه چيزي هست..يه اشكالي تو كار بود..حتي حرفاي سارا هم روش هيچ تاثيري نداشت..آنيتا از يه چيزي ناراحت بود..يه چيزي عذابش مي داد..تو صداش ، تو نگاهش ، تو دلش يه چيزي بود..اما هميشه رد ميشد و هيچي نمي گفت..
درست روز چهارشنبه بود..روز ولن تاين..روزي كه هميشه تو اين روز تنها بود..چيز زيادي هم ازش نمي دونست..براش مثل هميشه يه روز عادي بود..شايدم دوست داشت اين روزو بهونه كنه كه بتونه حرف دلش رو بزنه..
اما ديگه بايد كارو يكسره مي كرد..بايد مي فهميد كه آنيتا چشه؟..چرا اينطوري مي كنه..حتي سارا دوستش هم نمي دونست چرا آنيتا اينطوري شده..
رفت تو كتابخونه..سر جاي هميشگيش..منتظر موند كه آنيتا بره بيرون..منتظر..همه حواسش به اون بود..روز مهمي بود..بايد بهش مي گفت چقدر دوستش داره..
تو همين فكرا بود كه آنيتا بلند شد كه بره بيرون..اما تنها..سارا نشسته بود....
پا شدو رفت دنبالش..تو راهرو آنيتارو صدا كرد و رفت جلو...
_سلام..
آنيتا فقط نگاش كرد..
_امروز روز ولن تاينه..مي دونين كه؟..
_خب؟..كه چي؟
بدون هيچ مقدمه اي گفت..
_راستش..من مي خوام بگم كه.............من شمارو دوست دارم...ميخوام كه دنياي من باشين..همه چيزم..
اينو كه گفت آنيتا خيلي عصباني شد..با يه حالت تندي گفت...
_دوست داشتن؟..حالم از اين حرف بهم مي خوره..شما منو دوست دارين؟..شما؟..
_آره..من دوستتون دارم..
_هه...شما كه هميشه دنبال من بودين..چند ماهه..هميشه..منم مي دونستم و دلم خوش بود كه دوستم دارين...اما..شمايي كه منو دوست داشتين..شمايي كه منو دوست دارين..شمايي كه اينقدر ادعا دارين..كجا بودين...كجا بودين اون روزي كه من روتخت بيمارستان افتاده بودم؟..
كجا بودين اون روزايي كه من داشتم مي مردم..كجا بودين اون روزايي كه من چشام به در خشك شد...كجا بودين؟..هان؟.....
...
_كجا بودي....گريه هامو نديدي...دردامو...رنجامو...هيچي رو نديدي...حتي سعي نكردي بدوني من كجامو چه بلايي سرم اومده..تويي كه منو دوست داشتي...آره...چي شد؟..چرا زبونت بند اومده؟...شما مرداي پر ادعاي دروغگو...شما آدماي پست و كوچيك..كه فقط حرف مي زنن...شمايي كه فقط تو خنده ها پيش آدمين...هميشه آدمو تنها ميذارين..شمايي كه فقط به خاطر...
به اينجا كه رسيد ديگه بغضش تركيد.....گريه مي كرد......اشكاش دونه دونه روي صورتش مي ريخت..دستاشو رو صورتش گرفته بود..كه يه دفعه سرشو بلند كرد و بلند داد زد..
_بريد آقا...بريد گمشيد...بريد كه حالم بهم مي خوره از اين دوست داشتن...بريد كه از همتون بدم مياد...
هاج واج آنيتارو نگاه مي كرد...يعني اين آنيتا بود كه داشت اينارو مي گفت...به اون...اوني كه هيچي نمي دونست...
_برين...برينو دوست داشتنتونو برا خودتون نگه دارين...دروغگوهاي نامرد...
_شما اشتباه مي كنين آنيتا خانوم...من...
_هيچي نگين..نمي خوام چيزي بشنوم...بريد گمشيد...
سرشو پايين انداخت...اشكاش دونه دونه رو زمين افتادن...نفسش انگار در نميومد..اين درست نبود...اين حقش نبود...تو دلش مي گفت كاش آنيتا مي دونست كه چقدر دوستش دارم...كاش همه چيزو مي دونست..كاش...
...
سرشو بلند كرد...نفساش بلند بلند شده بود..آنيتا يه لحظه جا خورد...يه نگاهي بهش كرد..
_باشه..ميرم...اما...به همون خدايي كه داره نگامون مي كنه..من دوستتون داشتم..مي خواستم قلبمو بهتون هديه كنم..و كردم....همون طوري كه.....
نتونست ديگه حرف بزنه....
_من قلبتونو نمي خوام.....خداحافظ..
...
آنيتا اينو گفت و رفت...آروم آروم ..مي رفت تو سالن و اشكاشو پاك مي كرد...
..
از پشت نگاش مي كرد..راستي راستي داشت مي رفت..دلش شكسته بود...اشكاش بي اختيار ميومدن...پهلوش درد گرفته بود...
_خدايا...آنيتا داره مي ره....خودت ميدوني كه من دوستش داشتم... واين حقم نبود....
...
سرشو پايين انداخت و آروم آروم رفت تو...وسائلش رو جمع كرد..ديگه روش نمي شد به آنيتا نگاه كنه..وسائلش رو برداشت..آنيتارو نگاه كرد..سرشو گذاشته بود رو ميز و سارا هم هي داشت ازش ميپرسيد كه چي شده...
با اينكه دلش شكسته بود اما خوشحال بود..چون اون چيزي نبود كه آنيتا فكر كرده بود..اما ديگه بايد مي رفت..وقت رفتن بود..خود آنيتا اينو خواسته بود..
آروم آروم از سالن رفت بيرون...با يه غم بزرگ تو دلش..وبغضي كه داشت خفش مي كرد..
خوشحال بود كه ثابت كرده بود چقدر آنيتارو دوست داره...
وخوشحال بود كه آنيتارو برنده مي ديد...
سوار سرويس كتابخونه نشد..ميخواست قدم بزنه....
يواش يواش راه مي رفت.. كنار خيابون...كنار اتوبان...با ماشينايي كه بدور از هر احساسي گاز مي دادن و مي رفتن..همه حرفاي آنيتا تو گوشش بود..بهشون فكر مي كرد..ديگه نمي دونست داره كجا ميره..اصلا اونجا چيكار ميكنه...فقط داشت راه مي رفت...ديگه حتي صداي ماشينارو نميشنيد..انگار هيچي رو نمي ديد...و فكر مي كرد..به اين دنياي كوچيك..به ادما..به آنيتا...به حرفاش..""دروغگو...دروغگو...نامرد...دروغگوي نامرد..."" ....
يه دفعه با صداي بوق ماشينا به خودش اومد... و ترمزماشينا...درست وسط اتوبان...اما ديگه دير شده بود..درد بدي رو تو پاهاش احساس كرد.. داشت راستي راستي تو آسمون پرواز مي كرد... چه لذتبخش بود...
7-8-10 متر جلوتر افتاد زمين...همه جا روشن شده بود...چه نور عجيبي...هنوز نفس مي كشيد..
خوابش ميومد...هيچ درديو احساس نمي كرد..حتي هيچ غمي رو تو دلش نمي ديد...چقدر راحت بود...چقدر آروم..
رو زمين...هيچ كس نبود...جز يه نفر..مثل فرشته ها...
كاش مي تونست نخوابه..كاش مي تونست برا اولين بار دستش رو بگيره...
اما چشماش سنگين شده بود..
وآروم آروم پلكاشو رو هم گذاشت و خوابيد.


((( از شب مي نويسم..كه محل تولد ستاره هاست...
و از تو...
كه ستاره ها رو دوست داري...
و از چشمات...
چشمات كه هزار خورشيد رو تو خودش پنهون داره...
"" هنوز عكس چشماتو پاك نكردم "" )))


{{{ خدايا...مهربونم...كمك كن ساده باشيم و بي ريا..و دوست داشتن رو دوست داشته باشيم..و صبرمون به اندازه صبر اون گلدوني باشه كه هر روز منتظر آبيه كه تو دستاي ماست.}}

 
  لینک دائم


 

 

 
پنجشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٥

سلام...

نميدونم چرا...
"گل" هم ديگه آدمو به گريه ميندازه...
"نگاه" شكست ميخوره...
"بهار" يه كابوس ميشه...
"آزادي" ديگه تو زندونه...

آيا "اسم شبشو" آدم بايد به كي بگه؟...
آيا "هرچي آرزوي خوبه" پس مال كي؟..

هيچ وقت شاعر نبودم...اما ميتونم هر پنجره اي رو باز كنم..
هر دري با يه نگاه تو بشكونم..
دفتر شعر تورو باز كنم...تا كلمه هات برامون جادو كنن...
جاي درياچه نقاشي شده اشكات، لبخند آبي دريارو نقاشي كنم...
دونه دونه دروغاي دنيارو برات پاك كنم...
دستاي خستت رو بگيرم تا با هم، با يه دل پاك پر بزنيم پيش خدا...


مي دونم آيينه چشمام برات خيلي حقيره...
مي دونم فرشته ها به پات سجده مي كنن...

بهم بگو..
"" براي برگردوندن تو..
بايد كدوم شعر رو سرود...
بايد كدوم ترانه رو از كف لحظه ها ربود...
بايد كدوم قصيده رو به دست قاصدك سپرد...
بايد كه از تو آسمون چند تا ستاره رو شمرد؟... ""

آره..از تو مي نويسم...
تو كه غم داره صدات..
خوب مي دوني كه ...

{{{ خدايا...دريا با اون نگاه و سكوت روشن آبيش..
اگه ياد تو نباشه..نموندني ست...
و تو ذهن هر كلام...
اگه رد پاي تو نباشه...كلامي نخوندني ست...}}}

 
  لینک دائم

امیر





وبلاگ فارسی
اخبار ایران

feed