سلام...
چه سكوت سفيدي....يه سكوت تكراري...
به چي نگاه مي كني؟..بازم زل زدي بهم...نگاهت به دستاي سردمه نه؟..
يا به خودكاري كه جوهرش داره تموم مي شه...يا اون مدادم كه تهشو با دندونام جوييدم..
ببين..مثل تو زياد ديدم..زيادم سكوتشون رو پاره كردم..اما هميشه ساكت بودن..جواب سوالامو ندادن..تو چي؟..تو جوابمو مي دي؟
شوق نگاهمو ببين..با انگشتام برات جادو مي كنم...كاري مي كنم پر از فرياد بشي..پس جوابمو بده..باهام حرف بزن...
نگاه روشن شمعمو امشب مي بيني؟..ميبيني چطور تو اين تاريكي داره برامون اشك ميريزه تا ما با هم حرف بزنيم...
خيلي امشب فكر كردم تا كلمات قدم تو ذهنم بذارن.....برات همشونو مي گم....اما مي دونم بازم تو ساكت ميشيني و با چشايي كه من سياشون كردم نگام مي كني؟.... فقط حرفامو تو دلت نگه مي داري...
آخه كه چي؟..تو كه از همه بيشتر از فكرم با خبري؟..حتي چيزاييو كه بقيه نمي دونن تو ميدوني.. چيزاييو كه شايد بقيه هيچ وقت نبينن.. پس چرا جوابمو نمي دي؟..هان؟..
درست مثل آدما شدي..
وقتي با دستام چيزي تو دستشون، قلب و دلشون مي نويسم جوابي نميدن...
آسون ميگذرن..
نه؟..سكوتت شايد از رضا باشه...نميدونم..
دلم اهل شكايت نيست..تو ميدوني...
اما ديگه آدما اگه با عشق هم تو دلشون چيزي بنويسي فقط نگاه ميكنن..شايدم يه كم فكر كنن..اما همه ديگه پاك كن به دست شدن...
ديگه مي ترسن..البته ترس هم داره ها.... شايدم سواد ندارن...يا به دستاي آدم اعتماد ندارن...شايدم من اشتباه مي كنم...شايدم ما لياقت نداريم.. كسي چه ميدونه...
تو چي؟ تو به دستام اعتماد داري؟..تو كه سفره دلم پيشت بازه...
...
بازم سكوت؟..فرار؟..
...
باشه...بازم سياهت كردم اما با چشماي كامل مشكيت فقط نگام كردي...
شايدم...نمي دونم...
بگو...
{{{ خدايا....كلماتم به شوق تو اوج مي گيره......شايد همه اين حرفام برا اينه كه آخر فقط وفقط تو باشي.......اي ابتدا و انتهاي خوبيها.......وقتي اسم تورو مي برم سكوت كاغذ هم ميشكنه.....و جوابمو ميده...}}}