پوشيده چه گويم..همينم که هستم
     
 

 

يه تيكه كاغذ

 
شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦

سلام...

چه سكوت سفيدي....يه سكوت تكراري...
به چي نگاه مي كني؟..بازم زل زدي بهم...نگاهت به دستاي سردمه نه؟..
يا به خودكاري كه جوهرش داره تموم مي شه...يا اون مدادم كه تهشو با دندونام جوييدم..
ببين..مثل تو زياد ديدم..زيادم سكوتشون رو پاره كردم..اما هميشه ساكت بودن..جواب سوالامو ندادن..تو چي؟..تو جوابمو مي دي؟
شوق نگاهمو ببين..با انگشتام برات جادو مي كنم...كاري مي كنم پر از فرياد بشي..پس جوابمو بده..باهام حرف بزن...
نگاه روشن شمعمو امشب مي بيني؟..ميبيني چطور تو اين تاريكي داره برامون اشك ميريزه تا ما با هم حرف بزنيم...
خيلي امشب فكر كردم تا كلمات قدم تو ذهنم بذارن.....برات همشونو مي گم....اما مي دونم بازم تو ساكت ميشيني و با چشايي كه من سياشون كردم نگام مي كني؟.... فقط حرفامو تو دلت نگه مي داري...
آخه كه چي؟..تو كه از همه بيشتر از فكرم با خبري؟..حتي چيزاييو كه بقيه نمي دونن تو ميدوني.. چيزاييو كه شايد بقيه هيچ وقت نبينن.. پس چرا جوابمو نمي دي؟..هان؟..
درست مثل آدما شدي..
وقتي با دستام چيزي تو دستشون، قلب و دلشون مي نويسم جوابي نميدن...
آسون ميگذرن..
نه؟..سكوتت شايد از رضا باشه...نميدونم..
دلم اهل شكايت نيست..تو ميدوني...
اما ديگه آدما اگه با عشق هم تو دلشون چيزي بنويسي فقط نگاه ميكنن..شايدم يه كم فكر كنن..اما همه ديگه پاك كن به دست شدن...
ديگه مي ترسن..البته ترس هم داره ها.... شايدم سواد ندارن...يا به دستاي آدم اعتماد ندارن...شايدم من اشتباه مي كنم...شايدم ما لياقت نداريم.. كسي چه ميدونه...
تو چي؟ تو به دستام اعتماد داري؟..تو كه سفره دلم پيشت بازه...
...
بازم سكوت؟..فرار؟..
...
باشه...بازم سياهت كردم اما با چشماي كامل مشكيت فقط نگام كردي...
شايدم...نمي دونم...
بگو...


{{{ خدايا....كلماتم به شوق تو اوج مي گيره......شايد همه اين حرفام برا اينه كه آخر فقط وفقط تو باشي.......اي ابتدا و انتهاي خوبيها.......وقتي اسم تورو مي برم سكوت كاغذ هم ميشكنه.....و جوابمو ميده...}}}

 
  لینک دائم


 

قلب

 
پنجشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٦

سلام...

آيا خوبين؟...
آيا ببينم تاحالا به اين فكر كردين كه... بهترين هديه اي كه گرفتين چي بوده؟..
آيا يا شايد...بهترين هديه اي كه دادين چي بوده؟...
آيا دلم خوشه؟...آيا بي خيال؟..
نمي دونم چرا اينارو گفتم...اصلا ربطي هم نداشت...

يه نصفه ورق كاغذ پاره هم برام بسه...نه؟..
خودكارمو بر مي دارم...
خيلي وقته دارم بهش فكر مي كنم....بايد بنويسمش ديگه..كسي از فردا خبر نداره...
..
خب..نوشتم...
.
تا حالا به اين فكر كردين كه چجوري ميميريم؟...
من زياد فكر كردم...زياد هم فكر مي كنم...
برا همينم دوست دارم كه هيچ وقت قلبم از حركت نايسته !!!
دلي كه عاشق دوست داشتنه...
شايد تو اين دنيا مغزم از كار بيفته..شايد مغزم هنگ كنه از كار اين دنيا و آدماش..اما قلبم هميشه بتپه...
برا همينه كه نوشتم تموم اعضاي بدنم پس از مردنم به بيماراي ديگه اهدا بشه...دوست دارم مرگ مغزي بشم...
آره..بهترين هديه اي كه از خدا گرفتم بايد سالم باشه و ""دوست داشته باشه""...تو سينه من يا كس ديگه..چه فرقي مي كنه...
ميدونم كه به قول يكي از دوستام..عقل و قلب دو بال برا پرواز وپيشرفت آدماست..تموم سعيمم اينه جفتشو به كار بندازم...
....
خودمم نمي دونم چرا اينارو نوشتم...
اما بهر حال اينم يه جورشه...
تا بعد...

(( وقتي گياهان..درختا و گلها...به بهار و اومدنش ايمان دارن...
وقتي اين انتظار ""آبيشونو"" مي بينم....وقتي خواب آروم و بي كابوسشونو مي بينم...
چرا؟..چرا من ايمان نداشته باشم به بهارم...
بهاري كه مي دونم مياد...
درسته شايد يه وقت ديگه...اما.. مياد...
و برفاي آدم برفيمو آب مي كنه...))


{{{ خدايا...گلهارو دوست دارم......سادگي و بخشندگي آب رو دوست دارم..... عاشق بارونم...برف وجودمه...آسمون خونمه.... خاك سرنوشتمه... باد نامه رسونمه...ماه تو خونمه...دريا آرزومه...
دوست داشتن تو چه ساده ست....وقتي اين همه زيبايي رو تو آفريده باشي...}}}

 
  لینک دائم


 

انتظار

 
دوشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٦

آسماني صاف و آبي
همه چتر ها باز !!
به روي خورشيد من
مداد رنگيمو بر مي دارم
همه چيز پاييز ميشه
و بارون
تو پاييز فكرم برگها زمين ميفتن...
موريانه ها تو حجومند
و پايه هاي اعتماد من....
آيا كسي منتظر من نبود؟

(( تو به اندازه تنهايي من خوشبختي..
من به اندازه زيبايي تو غمگينم...))

{{{ خداوندا...
لحظات شادي تورو ستايش مي كنم...
لحظات سختي تورو جستجو مي كنم..
لحظات آرامش تورو مناجات مي كنم...
لحظات دردآور به تو اعتماد مي كنم...
وتو تموم لحظات...تورو شكر مي كنم...}}}

 
  لینک دائم


 

نامه اي از يك دوست...

 
یکشنبه ٥ فروردین ،۱۳۸٦


سلام..

بهار...فصل ديدن خدا...
نقاشي زبردست...كه بايد زيباييهاي دست اونو ستود...

آره...بهار اومد...
شايد مثل پاييز دوستش نداشته باشم اما خوشحالم كه زود اومدو سالي رو برد كه زياد سال خوبي نبود...

قبل هر چيز سال نورو بهتون تبريك ميگم دوستاي خوبم.. آرزومه لبخند از رو لباتون پاك نشه..و زندگيتون به درخشندگي ستاره و گرمي آفتاب باشه..براتون آرزوهاي خوبو نفس مي كشم..

سالي كه گذشت با تموم خوبها و بديهاش سپري شد، اما راست ميگن تنها چيزي كه مي مونه به يادگار، نام نيكه..
سال قبل هرچي نداشت سالي بود كه دوستاي خوبي رو كنارم ديدم..
دوستيايي كه در نهايت پاكي و سادگي شكل گرفت و چقدر خوب كه مضنون دوستيامون يه لبخند بود..با آدمكي كه گرچه به ظاهرفقط نمادي از لبخند بود ..اما ميشه با يه دوست، واقعيش كرد...
خنده هايي كه با تموم خنده هاي آدما عوضش نمي شه كرد...
حتي گريه كرديم..
اشكايي كه با ""آرامش"" هم نمي شه عوضش كرد...

لحظاتي كه فقط ميشه با يه دوست داشت...
ولي حالا همش گذشته...اما يادگاريش تو دلمون تا ابد ميمونه...

آره سال جديد اومد...سالي كه اميدوارم يه شروع دوباره برا هممون مخصوصا تو باشه دوست من...يه شروع دوباره...

ميتونيم زندگي رو به يه درخت تشبيه كنيم كه فقط يه بهار رو متونه داشته باشه..يعني همين جووني...پس بهار زندگيمون به قدري پر ارزشه كه نبايد بذاريم نا ملايمات زندگي خرابش كنه..
شايد اين نا ملايمات و سختيها و غم و غصه ها يا حتي دل شكستنامون مثل نوشته هاي روي تنه درختا باشه كه رو تنه هر درختي آدما مينويسن...
روزيم ميرسه كه درخت پوست ميندازه و همشون از بين ميره و فقط جاش ميمونه...

اميدوارم كه درخت زندگي هممون مقاوم و تنومند و پر شاخ و برگ و افتاده باشه...

((( بعضي وقتا اينقدر به سكوتم تلنگر ميزني تا بشكنه...وقتي صداي شكستنش اومد...وقتي لب به سخن باز كردم...انگشت بر لب ميذاري كه سكوت كن...
ميبيني زمستون چه نجيب بار سفر بست...
برا شادي دلت وپاكي اشكات سكوت خواهم كرد..و تو سكوت خود ميشكنم...
شايد اين حس غريب بگه كه چقدر دوستت دارم...
تو..اي بهونه عاشقي...)))


{{{ خدايا...اي مركز ثقل همه خوبيها...
خط خطياي رو صفحه دلمونو با پاك كن مهربونيت پاك كن..
و سياهياي آيينه نگاهمونو با پوليش زيبايي و پاكيت جلا بده...
كجي پاهامونو با پتك راستيت راست كن...
و دستاي خاليمونو بگير...
اي بهترين دوست ...}}}

 
  لینک دائم

امیر





وبلاگ فارسی
اخبار ایران

feed