سلام...
داستانمو(شایدم نگم داستان بهتره) با این مطلب زیر شروع
می کنم...
(( برای خریدن عشق هر کس هرچه داشت آورد
دیوانه هیچ نداشت
و گریست ( گمان کردندچون هیچ ندارد می گرید.) اما هیچکس
ندانست که قیمت عشق اشکست و قیمت اشک عشق...))
زندگی با اون شیرینه ،
بی اون معنایی نداره ، انگار که مرده ایم..
پادرمیونیاش همه رو به زندگی بر می گردونه ،
آدمو امیدوار میکنه ،
از این دنیا جدا می کنه...
...
وقتی به مهمونی دلم میاد ، همه رو از دلم بیرون می کنم ،
منمو اون و خدا..
با اون جای شلوغی و شلوغ بازی نیست ،
شلوغی رو دوست نداره..
...
هنوز جای سیلیش رو صورتمه ،
ادبم کرد ،
گفت دو دلی و شک نباید باشه ،نفرت نه ، دروغ ممنوع ،
ایست..
مگه تو چند تا دل داری؟ مگه دوستش نداری؟..
و بعد...شاتالاپپپپپپپپ...
اینجا جای تعارف نیست...
منم و تویی و خدا ، یعنی زیبایی و حقیقت...
...
وقتی میاد دلم پر از حرف وسکوته ، پر از نگاه ،
و فقط نگاه نه نقاب...
رقص کلمات نگاه ، مثل نت های موسیقی کنار هم میشینن و زیباترین آهنگ سکوت ساخته میشه...
و کیه که این سکوت رو معنا کنه؟
...
دستات تو دست خدا و با عشق حرف میزنی ، اما...
اما امان از این آدما ، فکر می کنن دیوونه ای ،
با خودت حرف می زنی...
اونا حق دارن..
چون هرگز عشق رو نمی بینند...