پوشيده چه گويم..همينم که هستم
     
 

 

ناجی

 
چهارشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٦

ناجی..ناجی..می گفتن یه ناجی میاد..یه ناجی که می تونه همه رو نجات بده...همه جا این شایعه به گوش می رسید..شده بود تنها روزنه امید..کور سوی نجات..همه دستها رو به آسمون بود. دیگه همه  به زور سراپا می ایستادن..کمر ها خم شده بود..دست وپاها خشکیده بود..صدای خس خس نفس هانشونه اومدن مرگ بود..سایه شوم نابودی رو سر همه سایه انداختهبود..دشمن سرد خیال رفتن نداشت..همه اسرش بودن..چشم ها خیره به آسمون بود..یعنی خدا اونارو می دید؟..یعنی میاد؟..اختاپوست مرگ رو سر خیلی ها فرود اومده بود..راه نجاتی نبود..جز.....سکوت وسیاهی همه جا رو فرا گرفته بود..دیگه قلب ها یه آرزو داشتن.صدای تپش هاشون یه چیزو صدا میزد..آزادی..ناجی..ناجی.....خدا نگاه کرد..لبخند زد..می شنیدومی دید..حالا دیگه همه یه دل ویک صدا بودن..و از لبخند خدا زاده شد..ناجی..بهار..دختر پاک خدا..به لطافت گل..به آزادی باد..به بخشندگی دریا..به راه افتاد..صدای قدم هاشو همه شنیدن..هلهله ای به پا شد..ناجی داشت میومد..زمین گرم شد..چشمان خورشید باز شد..دست گرمش رو همه رو تنشون حس کردن..از نگاه و لبخندش سبز شدن..دشمن سردوسرسخت فرار کرد..امید پیروز شد..ناجی اومد و این پاداشی بود از جانب خدا ، برا اونا..اونایی که ایستادن، منتظر موندن..

 تا از قلبهای پر امیدشون خدا لبخند زد...

 
  لینک دائم


 

تبریک

 
سه‌شنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٦

 سلام...

چقدر طول کشید تا دوباره بتونم..بتونم بنویسم...

بعد از اون 10-12 روزی که مریض بودم ، انگار همه غمای دنیا ریخت تو دلم..افسردگی، دلتنگی..هجوم آوردن تو دلم..

درست چند روزی بیشتر نمونده بود به...

به آغاز سال، یا شایدم به پایان سال؟

نه...به آغاز سال...

سخت بود..خیلی..سخت بود خودم بشم...همون امیر..

سنگینی دلم رو سبک کنم..بیام  بیرون..اما..

اما همیشه خدا هوامو داره..

اصلا نمی دونم چی میخوام بنویسم..چی باید بنویسم..

از عید..سال جدید..نو شدن..خونه تکونی..داستان..شعر..

اصلا نمی دونم..

هرچند یه داستان دارم که بنویسم اما مناسبتی نداره با عید..

پس نمی نویسم..

بمونه برا 3-4 روز دیگه...

خیلی هم دلم پره..از این دنیا و سیاست و آدما...بی خیال..

..

فقط اومدم یه چیزی رو بگم..

یه آرزو...

برا شما، خانوادتون، اونایی که دوستشون دارین و

اونایی که دوستتون دارن..

(( خدا همراهتون..دلتون شاد..

خندهاتون از ته دل و اشکاتون از سر شوق..))

سال نوتون مبارک..

((خدایا..هیچی نمی خوام..فقط ثروت عشق تورو می خوام..همین))
 
  لینک دائم


 

عشق

 
چهارشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸٦

سلام...

داستانمو(شایدم نگم داستان بهتره) با این مطلب زیر شروع

 می کنم...

(( برای خریدن عشق هر کس هرچه داشت آورد

 دیوانه هیچ نداشت

 و گریست ( گمان کردندچون هیچ ندارد می گرید.) اما هیچکس

 ندانست که قیمت عشق اشکست و قیمت اشک عشق...))

زندگی با اون شیرینه ،

 بی اون معنایی نداره ، انگار که مرده ایم..

پادرمیونیاش همه رو به زندگی بر می گردونه ،

آدمو امیدوار میکنه ،

از این دنیا جدا می کنه...

...

وقتی به مهمونی دلم میاد ، همه رو از دلم بیرون می کنم ،

منمو اون و خدا..

با اون جای شلوغی و شلوغ بازی نیست ،

شلوغی رو دوست نداره..

...

هنوز جای سیلیش رو صورتمه ،

ادبم کرد ،

گفت دو دلی و شک نباید باشه ،نفرت نه ، دروغ ممنوع ،

ایست..

مگه تو چند تا دل داری؟ مگه دوستش نداری؟..

و بعد...شاتالاپپپپپپپپ...

اینجا جای تعارف نیست...

منم و تویی و خدا ، یعنی زیبایی و حقیقت...

...

وقتی میاد دلم پر از حرف وسکوته ، پر از نگاه ،

و فقط نگاه نه نقاب...

رقص کلمات نگاه ، مثل نت های موسیقی کنار هم میشینن و زیباترین آهنگ سکوت ساخته میشه...

و کیه که این سکوت رو معنا کنه؟

...

دستات تو دست خدا و با عشق حرف میزنی ، اما...

اما امان از این آدما ، فکر می کنن دیوونه ای ،

 با خودت حرف می زنی...

اونا حق دارن..

چون هرگز عشق رو نمی بینند...

 
  لینک دائم

امیر





وبلاگ فارسی
اخبار ایران

feed